سينهء من درياست ... دريايی که در شکستگی امواج ناراحتش ، که نشانه ای از شکستگی پشت زندگيست . نامی ، نشانی از بلم ها و کشتی ها نيست ... کشتی ها و بلم های اين دريای تک افتادهء گمنام که سينهء من است ، ميليون ها تابوت بی قواره است ... ميليون ها تابوت بی قواره ای که در هر يکيشان ميليون ها آرزوی گور گم کرده ، غنوده است ... سينهء من درياست ... دريايی که هيچ اقيانوس تا آنجا که مربوط به عصيان امواج است ، هرگز حريفش نبوده است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:17 توسط fahim |
ای آسمان ! رفت عشق من از دست من ... عشق هميشه مست من ... يک عمر ... با بخت بدش ... بگريستم ... بگريستم ... باری نپرسيد از دلم ! من کيستم ؟ من چيستم ... ؟ ای آسمان ! باور مکن کاين پيکر محزون منم ... من نيستم ... من نيستم ... !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:6 توسط fahim |
تنها ، هميشه تنها بدون اينکه در دنيا دلی باشد که ثانيه ای چند بخاطر من بطپد دنيارا ترک ميکنم. تنها هميشه تنها بی آنکه دلدار زيبا رويی بهنگام بيماری دل رنجورم قدم بر کلبه ام بگذارد و دستی از عطوفت بر چهره تب دارم کشد زيباييهای جهان هستی را بدرود ميگويم. تنها بازم تنها در وادی خاموشان ، در تاريکی مطلق بسوی نيستی پيش ميروم. ديشب از دردهای بيشمارم بسختی گريستم ، خداوند بزرگ به چهره « غم » بربالينم فرود آمد مگر نه اينکه او در هر لباس و بهر شکل و در هر ماجرايی وجود دارد ؟ اينک نيز به لباس غم در آمده و به محتضری لبخند ميزند. لبخند خدای بزرگ تلخ و حسرت بار بود ، تو گويی او نيز از زندگی وحشت آور من بحيرت و تعجب فرو رفته است زيرا او عادل است و ازاينهمه رنج بشری اندوهناک و متأثر ميشود. آه..... کم کم از شدت سوزش دل و درد بی درمانم کفر هم ميگويم من کجا و خدای بزرگ کجا ؟ غم کجا و ترحم او بر غمگسار کجا؟ گرچه اميدم به بخشندگی قادر متعال است که ميگويد : « در همه حال و هميشه بخشنده و کريم بوده و هستم » آيا با اين همه گناه و ناشکری رحمت بی پايان او شامل حال من خواهد شد؟ در اين تنهايی و سکوت و درد ، من ترا نفرين نميکنم و از اينکه تو مرا رها کردی و دل تيره بخت مرا واژگون و سرگردان در بيابانی که آنرا پايانی نيست رها ساختی ترا به خدايت که عادل و منتقم است نمی سپارم. زيرا می ترسم به غضب اش گرفتار شوی و در نتيجه دل من بيشتر از پيش در فشار غم و اندوه تو قرار گيرد . تو خوب ميدانی عاشق حقيقی هرگز حاضر نميشود معشوقه اش آزرده خاطر و غمگين باشد...! گرچه غم و رنج من درازی دارد عيش و طرب تو سرفرازی دارد برهر دو مکن تکيه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:35 توسط fahim |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:55 توسط mazdak |
شاعر بود ... شاعر بزرگی که سالها کسی شعری از او نمی ديد ... يک روز – بر حسب تصادف ، ديدمش ... پرسيدم چرا ؟ چرا ساکتی ؟ حيف نيست ؟ گفت : من ديگر از معامله يک جانبه خسته شده ام ... سالها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم ... بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده ، در من زندگی کنند ... کارو
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:49 توسط fahim |
گشته ام غنچهء زاری که به صحرای سکوت غير مشتی لجن و خار ، خريدارم نيست ... مرغ گمگشته دياری که دم مرگ ، دريغ ! جز طپشهای تب و شيون شب ، يارم نيست ... *** وای از اين روح ، از اين روح سيه مست سياه که به هر در که زدم ، سرخوش و سر مستم کرد ! من که خود زادهء مِی بودم و پروردهء مِی . اشک هر روسپی عشق ، شبی مستم کرد ! *** آسمان داند و اين قلب طپش مرده که عشق با منِ شاعر سرگشته چها کرد ... چها ... تا که سيراب کند کام مرا زاب حيات بر سرابی هوس آلوده رها کرد ... رها ... *** اينک اينسان منم ، افتاده تک و بی کس و يار: پای لب تشنه سرابی ، لب يک چشمهء مات چشمهء بی تب و تابی که سرشک دل من ... چشمه اش کرده ! چه آبی ! چه سرابی ! هيهات ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:22 توسط fahim |
نمی دانم در کدامين سرزمين ناشناس تقدير من بربام پرواز می کند. نمی دانم در کدامين کوچه و بازار تقدير من به آرامی راه می رود. نمی دانم درمرزکدامين اقيانوسها ی بی کران به انتظار مانده است. آری ، کجا بايد گشت ، رو به که بايد آورد ، چه کسی دست تقدير است ، نگاهش چگونه است. لبخندش چگونه است ، دستهايش چگونه ، نوازش و يا سيمايش چگونه می درخشد. آيا چهره اش زيباست يا از درون زيبايی ميپروراند. آيا معنای عشق را می داند يا برای دو تا شدن نسل می آيد. نمی دانم او در ميان کدام جمع نکو می نشيند يا در چه محافلی به بدی شناخته می شود. کاش می دانستم از ازل که تقديرم چه کسی است که دگر دل به ديگری نسپارم و خود را بازيچه سرنوشت ندانم. کاش می دانستم تو، که هستی تا هر زمان و هر لحظه عمر برای دلتنگی و رفع خستگی و نياز به سوی تو روی آورم. کاش می دانستم کدام سوی سرزمين بر کدامين آبها و و مرز کدامين کشورها به دنبالت بيايم تا تو پيش از دل سپردن به ديگری به تقديرت دل بندی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:28 توسط fahim |
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:29 توسط mazdak |
1. At least 5 people in this world love you so much they would die for you. 2. At least 15 people in this world love you in some way. اقلا 15نفر تو این دنیا هستن که در هر صورت تو رو دوست داشته باشن 3. The only reason anyone would ever hate you is because they want to be just like you. 4. A smile from you can bring happiness to anyone, even if they don't like you. 5. Every night, SOMEONE thinks about you before they go to sleep. 6. You mean the world to someone. 7. If not for you, someone may not be living. 8.You are special and unique. ممکنه کسی که تو حتی فکرشو هم نمی کنی عاشقت باشه 10. When you make the biggest mistake ever, something good comes from it. 11. When you think the world has turned its back on you, take a look: you most likely turned your back on the world. 12. When you think you have no chance of getting what you want, you probably won't get it, but if you believe in yourself, probably, sooner or later, you will get it. ......ولی اگه به خودت ایمان داشته باشی دیر یا زود به هدفت میرسی 13. Always remember the compliments you received. Forget about the rude remarks. 14. Always tell someone how you feel about them; you will feel much better when they know. 15. If you have a great friend, take the time to let him/her knows that he/she is great. They say it takes a minute to meet an special person, an hour to appreciate them, a day to love them, but then an entire life to forget them. Take the time .. to live and love. پس وقت بذار واسه زندگی و عاشق شدن..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:14 توسط mazdak |
تا آنروز که خداوند زيبايی و زشتيهای اين جهان را در برابر ديدگان ما نگاه ميدارد من از تو گريزان و فراری خواهم بود ... تا آنجا که سرزمين عجايب و غرايب است به مسافرت بی پايان خود ادامه خواهم داد ... ! دوست داشتم تا به آنجايی ميرفتم که در آن مکان دورويی و زشتی و دروغ وجود نداشته باشد ولی افسوس که چنين سرزمينی نيافتم ... ! ديگر دوست ندارم جمال زيبای تو را ببينم ، از فروغ چشمان قشنگت هراسناک و گريزانم با اين گردابهای تيره و تار که تو برايم به وجود آوردی علاقه به زندگانی از من سلب شد ... آخرين همسفر من ، اميد به عشق تو بود ، که آن هم مرا ترک کرد همچنانکه تو مرا بی رحمانه ترک کردی ... ؟ تويی که از عشق و وفا و صفای باطن جز خودخواهی و تکبر بويی نبرده بودی ؟! تويی که مرا بدون هيچ ترحمی باز هم تنهای تنها ، گذاشتی و رفتی !؟ اگر تو نميدانی بدانکه من ميدانم ... ؟ راهی است راه عشق که هيچش کناره نيست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:54 توسط fahim |
| ||||||